
بي تو رنجور و خسته بي تو تنهايم
بي تو رنگي ندارد گفته هايم
بي تو آسمان آبي نيست تيره رنگ است
بي تو عطري ندارد گلهايم
بي تو زمستان است هميشه و هر روز
بهار و شكوفه معني ندارد برايم
بي تو لبها به غصه بسته است
طراوتي ندارد شعرهايم
بي تو جاده ها بي انتها و بسته است
غبار گرفته اند گل خاطره هايم
بي تو گلستان چون صحراست و شقايق ، ياس
تمام لحظه ها مرده در زندگانيم
بي تو خورشيد به ماتم نشسته و غروب نمي كند
بيا و خنده ها را هديه بياور برايم
بي تو كوهها شكسته قامت شده اند و گلها پژمرده
ز پس كوههاي شكسته بشنو صدايم
بي تو فرياد مرده و بي صدا گشته
صدا تنها مرده و من داغدارم
بي تو ناله مي كنند تا سحر ترانه ها
و من بلبل بي آواز گلستانم
بي تو عشق معني ندارد برايم
بي تو حرفي ندارند قصه هايم
دوستت دارم تا همیشه ... آرزو جون
+ نوشته شده در
89/11/14ساعت   توسط ََArash : d o s t e _ n e f r a t i
|
تقدیم به همسر عزیزم
آرزو
+ نوشته شده در
89/11/14ساعت   توسط ََArash : d o s t e _ n e f r a t i
|
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي بندد.
مي كنم هر چه تلاش،
او به من مي خندد.
نقش هايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود.
طرح هايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود.
دير گاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است.
جنبشي نيست در اين خاموشي:
دست ها، پاها در قير شب است
...
+ نوشته شده در
89/08/11ساعت   توسط ََArash : d o s t e _ n e f r a t i
|
من با تو فهمیدم
زیبایی ام خوبه
یک مرد مغرور
رویایی ام خوبه
...
+ نوشته شده در
89/08/11ساعت   توسط ََArash : d o s t e _ n e f r a t i
|
پرواز را به خاطر بسپار
...
...
+ نوشته شده در
89/08/11ساعت   توسط ََArash : d o s t e _ n e f r a t i
|
شبي به دست من از شوق سيب دادي تو
نگو كه چشم و دلم را فريب دادي تو
تو آشناي دل خسته ام نبودي حيف
و درد را به دل اين غريب دادي تو.
+ نوشته شده در
89/08/11ساعت   توسط ََArash : d o s t e _ n e f r a t i
|
من آن پرستوی شکسته بالی بودم که از کوچ
پرستوها عقب ماندم و اینک در سرمای زمستان
تنهای تنها برای عشق از دست رفته ام آواز میخوانم...
+ نوشته شده در
88/02/14ساعت   توسط ََArash : d o s t e _ n e f r a t i
|
ای کاش بی هیچ کلامی،با هم همراه میشدیم..!
ای کاش زمانی که باران می بارید،قطره های باران
دلهای مسدود شده و غبار گرفته مان را جلا میداد.
و به وسعت آسمان آبی آن را پاک و روشن می کرد..!

+ نوشته شده در
88/02/14ساعت   توسط ََArash : d o s t e _ n e f r a t i
|
دیر گاهیست دل من میپندارد دل هر کس دل نیست قلبها از آهن و سنگ قلبها بی خبر از عاطفه اند .بی وفایی تا به کی از پا فتادم نازنین بر دلم از عشق تو داغی نهادم نازنین من که همچون کوه بودم در دیار عاشقان برگ کاهم کردی دادی به بادم نازنین
+ نوشته شده در
87/08/20ساعت   توسط ََArash : d o s t e _ n e f r a t i
|
من به آمار زمین شک دارم!
اگر این شهر پر از آدمهاست..
پس چرا این همه دل تنهاست؟
***
بی دلی در همه احوال خدا با او بود...
او نمی دیدش ...
و از دور خدا می کرد...
خدایا!
همچنان دلتنگتم!!!
+ نوشته شده در
87/07/15ساعت   توسط ََArash : d o s t e _ n e f r a t i
|